تبليغاتX
انتظار ـ اشک
انتظار ـ اشک


بهتره...

سلام به دوستاي خوبم شطورين.بعد از پنجاه و خورده اي حالا خوردش ول كنين اومدم. تو اين مدت بنا به دلايلي و مشكلاتي كه داشتم نتونستم بيام و آپ كنم. دست گلتون درد نكنه كه تو اين مدت تنها نذاشتين و با نظرات خوشگلتون خوشحالم كردين:

بهتره  برای چیزی که هستی مورد نفرت باشی تا این دوستت داشته باشن برای اون  چیزی که در واقع نیستی انسان ها ممکنه سخنانت رو فراموش کنن.. ولی هیچ زمان احساسی که تو  باعث شدی تا  تجربه اش  کنن رو  فراموش نخواهند کرد اهمیت عاشق بودن بیشتر  از مورد علاقه کسی واقع شدن هست هیچوقت در مبارزه خودت رو محدود نکن.. بلکه با محدودیت هات مبارزه کن وقتی به گذشته نگاه میکنم چیزی که باعث میشه افسوس بخورم اینه که اغلب اوقات وقتی کسی رو دوست داشتم احساسم رو به زبون نیاوردم.در بین سختی ها و مشکلات فرصت های طلایی نهفته هست دوستت رو از روی شخصیت و باطنش  انتخاب کن و جورابت رو به وسیله رنگ اون اگه جورابت رو فقط از رو جنسش انتخاب کنی زیبا نیست و دوست رو هم  از روی رنگ و نژادش انتخاب کردن عاقلانه نیست من  تنها یه نفرم و هنوز هم  به اندازه یه نفر توانایی دارم  من همه کار نمیتونم انجام بدم ولی  میدونم که میتونم بعضی  کارها رو انجام بدم پس هیچوقت انجام اون بعضی کارهایی رو که میتونم انجام بدم رد نمیکنم و کاری اگه از دستم ساخته باشه انجام می دم هیچوقت برای حفاطت خودت از حصار استفاده نکن ... در واقع دوستات هستن که حافظ تو هستن یادت باشه نه تنها باید هر حرف درستی رو سر جای خودش و به موقع بزنی بلکه سخت تر اینه که باید حواست باشه که در مواقعی هم که وسوسه می شی سخن اشتباهی رو به زبون نیاری ثروت یا فقر انسانها به میزان داراییشون نیست..بلکه به رفتار و منش و شخصیتی هست که از اون برخوردارن  شخصیت آدمها باعث میشه که درهای بسته رو اونا باز بشه ..ولی چیزی که باعث میشه این درها همیشه باز بمونه رفتار و اخلاق پسندیده و باطن  درست اوناست موفقیت در واقع بیشتر زمانی اتفاق میافته که تو بتونی مقاومت کنی و ادامه بدی حتی بعد از اینکه دیگران از مبارزه و تلاش  دست کشیده اند ..هیچوقت اخم نکن ..چون اونوقت هرگز کسی رو که با لبخندت عاشقت خواهد شد نخواهی شناخت دلیل و فلسفه زندگی همیشه شاد بودن نیست... بلکه مفید  و قابل احترام بودن و همدردی با دیگران هست که باعث  تفاوت بین  این که فقط زندگی کرده باشی یا اینکه  خوب و درست  زندگی کرده باشی میشه یه کشتی توی بندر مسلما صحیح و سالم میمونه ولی یادت باشه که کشتی ها واسه سفر کردن ساخته شدن نه یه جا موندن ..و بالاخره این که  طول زندگی و تعداد سالهایی که زندگی کردی مهم نیست بلکه نحوه ای که در طی سالها  زندگی کرد ه ای مهمه    .

 



+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:21  توسط پژمان  | 



کاش...

وقتي سر کلاس زبان نشستم ..به بهترين دوسـتم و موهاي بلند و ابريشمينش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولي اون هيچ توجهي به من نداشت و ميدونستم که احساسي به من نداره . .بعد از کلاس اون به طرف من اومد و ازم جزوه هايي رو که ديروز گم کرده بود و  نداشت درخواست کرد من جزوه ها رو بهش دادم و اون ازم تشکر کرد و صورتمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم.   تلفن زنگ زد ..خودش بود خيلي ناراحت بود و زير لب چيزايي با گريه ميگفت درباره اين که چه جوري قلبش از عشقشکسته بود از من خواست برم اون جا که تنها نباشه و من رفتم ..تا روي مبل نشستم و به چشماي نازش خيره شدم آرزو کردم که کاش مال من بود .. ولي اون اين احساس رو  نداشت و من اينو مي دونستم. بعد از دوساعت و ديدن يه فيلم کمــدي و خوردن سه بسته چيپس.. تصميم گرفت که بره بخوابه ..به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و صورتمو بوسيد...همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم روز قبل از جشن  اون به اتاق من اومد و بهم گفت که دوستش مريض شده و به نظر نمياد به اين زودي حالش خوب شه و کسي رو ندارم که باهاش تو جشن شرکت کنم منم کسي رو نداشتم که باهاش برم به جشن ....ما تو کلاس هفتم به هم قول داده بوديم هر موقع خواستيم بريم جايي و کسي رو نداشتيم .. مث دو تا دوست با هم به اون جا بريم..شب جشن.. وقتي همه چي تموم شده بود.. من جلوي پله هاي خونه شون ايستاده بودم و به اون خيره شده بودم که داشت به من لبخند ميزد و با چشماي مث کريستالش به من خيـره شده بود ..من آرزو کردم که اون مال من بود  ولي اون اين جوري فکر نميکرد و احساس مـن رو نداشـت و من اينو مي دونستم ..اون گـــــــــفت :خيلي خوش گذشت ..مرسي ...و صورتــمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم. روزا  و هفته ها و ماهها تا چشم به هم زدم گذشت و روز فارغ التحصيلي رسيـد ..من مي ديدم که اون مث يه فرشته خرامان خرامان رفت بالاي سن و مدرکش رو گرفت ..آرزو کردم که کاشکي مال من بود ولي اون احساس منو نداشت و من اينو خبر داشتم ..قبل از اين که همه برن خونه شون اون با لباس فارغ التحصيليش  اومد به طرف من و شروع به گريه کرد ..من اونو در آغوش گرفتم و دلداريش دادم ..بعدش اون سرشو از روي شونه من بلند کرد و گفت :تو بهترين دوست مني ازت ممنونم و صورتمو بوسيد ..همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم. روي نيمکت کليسا نشسته ام.. و اون داره ازدواج ميـــکنه ..من به اون نگاه ميکردم که بله رو ميگه  و به ســوي زندگي جديدش ميرفت... با يه مرد ديگه ازدواج کرد.. من ميخواستم که اون مال من باشه ...ولي اون اين احساس رو نداشت  و من اينو ميدونستم قبل از اين که بره به طرف من اومد و گفت ..تو هم اومدي !!!و ازم تشـکر کرد و صورتمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم

 

تشييع جنازه

 

سالها گذشت...داخل تابوت به دختري  نگاه کردم که يه زماني بهترين دوستم بود ....تو مراسم ترحيم .اونا دفتر خاطراتش رو که در زمان تحصيل نوشته بود خوندن .. اون نوشته بود: من به اون خيـــره شدم و آرزو کردم که کاشــــکي مال من بود ولي او احساس منو نداشت و من خبر داشتم ..من ميخواسم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که دوست ساده باشيم ..من عاشقش بودم  ولي نفهميدم چرا روم نشد بهش بگم ..من آرزو داشتم که اون بهم بگه که عاشق منه ..با خودم فکر کردم  و اشک ريختم که کاشکي من گفته بودم

 

 

جمله دوستت دارم رو به کساني که دوستشون داريم ؛ بگيم ...قبل از اين که خيلي دير بشه

 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:18  توسط پژمان  | 



برای...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

 

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره...

 

هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي‌تواني او را ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او...  

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:48  توسط پژمان  | 



چگونه...

زندگي در خلال لحظه ها در حال تغيير هست و موقعيت هايي که ما به وجود مياريم که يه  نفر ديگري رو ملاقات کنه همه اين ها به نظر مياد که سرنوشت ماهارو رقم ميزنه و کارمون رو ميسازه پس آيا عجيبه که چه جوري در ظاهر يه سري حوادث بي ربط ميتونن باعث برخوردهايي تو زندگي ما بشن و تعيين کنن که زندگي ما چه جوري سپريبشه درک و فکر به گذشته و تمام چيزهايي که معني به زندگي ما داده اند  از تمام اون پله هايي رو که با اميد به آينده طي کرده ايم ما ميفهميم که متاسف و شرمنده نيستيم وقتي ميايستيم و يه نگاهي به گذشته مي ندازيم سفر زندگي مث شاخه هاي درخت ميمونه هر کدوم از اونا به سويي ميرن  و اون راهي که ما  براي طي کردن انتخاب ميکنيم هميشه آخرش معلوم و معين نيست ما هيچوقت نخواهيم فهميد مگر اين که اونو طي کنيم و ببينيم چه اتفاقاتي در انتظارمونه  و اگه ما يه راه و شاخه ديگه رو انتخاب ميکرديم شايد نتيجه و زندگيمون اين نبود که الان هست  ما  قبول داريم که اين راه رو خودمون انتخاب کرديم و سفرمون رو خودمون رقم زده ايم من فهميده ام که يه زندگي خوب با عشق روح ميگيره و با معلومات وعلمراهنمايي ميشه و در سه کلمه من ميتونم همه چيزي که از زندگي آموخته ام جمع بندي کنم .......ايــــن نيـــــز بــگذرد.

 



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:59  توسط پژمان  | 



زندگی...

هر لحظه با گذشته وداع کن.
هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.
در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی.
با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن
خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم.

 

براي سلام، براي ديدن، براي خنديدن، براي بخشيدن، براي دوست داشتن، فردا خيلي دير است، براي زنده بودن، زندگي كردن، براي جاودانه شدن فردا خيلي دير است، فردا هرگز، هرگز نخواهد آمد، فردا هرگز نخواهد آمد، كاش بدانند مردم، كسي كه امروزش را از دست دهد به بهانه فردا، فردا را نخواهد يافت، امروز فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم، باز هم منتظري، هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد كه برخيز...

   



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:26  توسط پژمان  | 



آخرین...

سلام به دوستاي گلم، شطورين. تو سال 87 ديگه تصميم داشتم چيزي از پريسا ننويسم. ولي يه چيزي كه يكي از دوستاي خوبم كه تازه باهاش آشنا شدم برام نوشته كه ميخوام اين آخرين چيزي باشه كه از پريسا تو وبلاگم ميزارم. چون من پريسا رو كشتم(البته تو خودم كشتمش).

 

باسلام خدمت دوست عزيزم

بنظر من پريسا دچار بيماري روحي رواني شديد است كه عقده خود برزگ بيني را در او تشديد كرده است و با انجام اين اعمال و رفتار كه از خود نشان مي دهد براي پر كردن يك سري از كمبودهاي شخصيتي كه در جامعه و خانواده دارد. مي باشد.

و پژمان از روي احساسات و صداقتي كه دارد و با زير پا گذاشتن عقل خود، احساساتشو در اختيار اين دختر (پريسا) قرارداده تا اين دختر (پريسا) بتونه به آنچه كه مي خواهد برسد و كمبودهاي خودشو را پر كند. و تنها كسي كه در اين ميان ضربه خورد. بجز پژمان كسي نبوده است.

 

دليل اين نوع قضاوت من اين است كه من هم مثل پژمان اسير ظاهر سازيهاي اين دختر (پريسا) شدم درست مثل پژمان منم بازيچه حواسرانيهاي اين دختر (پريسا) شدم در همان تاريخ هايي كه اين دختر (پريسا) با پژمان بود.

 

پژمان جان اين شخص ارزش فكر كردن نداره به زندگيت بچسب و زندگيت را از نو بساز ولي اين بار با يك تجربه جديدتر و بهتر. اين دختر (پريسا) رواني است و بيمار، رواني هيچ ارزش فكر كردن ندارد.

 محمد



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 14:59  توسط پژمان  | 



فتو بلاگ...

سلام به دوستاي گلم. شطورين.سال نوتون مبارك. اميدوارم سال خوبي داشته باشين. يه خبر براتون دارم فتو بلاگ انتظار- اشك رو درست كردم. از ديروز عكسهام رو گذاشتم. تصميم دارم عكسهايي از جنوب دريا و... براتون بزارم. اميدوارم خوشتون بايد. راستي نظر يادتون نره منتظرم سر بزنيد.

 آدرسش پايين وبلاگ هم هست: فتوبلاگ- انتظار- اشك

http://photo-entezar-ashk.blogfa.com



+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 9:32  توسط پژمان  | 



سال نو...

سلام، شطورين خوبين اينم آخرين پست سال 86، سال خوبي را براي هم دوستان خوبم آرزو ميكنم. اميدوارم سال خوبي داشته باشين:

اگه سال كهنه از اون سالهايي بوده كه با اميد شروع كردين و شاید با یه کمی دلخوری و احساس این که هیشکی تو این دنیا دوستتون نداره. اگه اون لحظه سال تحویل این احساس تو وجودتون بود که خیلی تنهایین هنوز کسیو پیدا نکردین که بتونه درکتون کنه بتونین شب و روزتون رو باهاش قسمت کنین شایدم پیدا کردین. ولی دنیاتون از هم دوره و دلتون پر میکشه که این فاصله رو یه جوری پر کنین  شاید با محبت و همدلی و یه کمی گذشت. هر چی باشه شما دیگه تنها نیستین. شایدم از چیز دیگه ای دلخور بودین. وقتی که جلوی آینه رفتین حس کردین آخ یـه سال دیگه گذشت و من پیرتر شدم با یه مقداری چین و چروک بیشتر یا شاید اضافه وزن بیشتر . اگه در سالي كه گذشت يكي از قولهاي مهمتون رو فراموش كرده بودين و ...يا با رئيستون اختلاف نظر داشتين و...شاید هم از شغلتون راضی نبودین شرایط رو نتونستین به نفع خودتون تغییر بدین یادتون نره که همیشه همه چی اون جور که ما میخواهیم ممکنه پیش نره. مهم اینه که حالا سعی کنین خودتون رو با شرایط  وفق بدین دنیا اینه..... اگه غم نباشه که شادی معنا پیدا نمیکنه مهم اینه که سعی خودتونو کردی. خداوند این توانایی رو بهتون  داده بود که به خودت امید داشته باشی. و اعتماد به نفس ولی یه چیزایی دست ماها نیست: کسی دلش میخواد سیل یا زلزله بیاد؟؟ولی میاد. پس غصه هاتو بزار واسه روزای سخت تر تا بتونی دووم بیاری اگه نتونستي به بعضي از خواسته هات دست پيدا كني... اگه اون سالي نبوده كه تصورش رو داشتين. سال جديد از راه ميرسه.... پس به بهترين شكلي كه برات ممكنه اون رو جشن بگير با گرمترین استقبال به پیشوازش برو. با کسایی که دوستشون داری و میدونی دوستت دارن و با بیشترین شادیهای ممکن قدر این لحظه هارو بدون دنیا اون قدر ها هم که تو سخت میگیری جدی نیست.(من كه ميخوام سال جديدم رو يه جور ديگه شروع كنم. سال گذشته كه گذشت هر اتفاقي كه برام افتاده رو ميخوام تو سال گذشته بزارمشون. من ميخوام سال جديد رو پر بارتر از سال قبل و يه زندگي دوباره يه زندگي اي كه نه اثر و نشوني از كسي داخل باشه رو شروع كنم....).



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 9:25  توسط پژمان  | 



اي مسافر...

اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که  باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ 

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط پژمان  | 



یه نظر...

سلام، پريسا خانم دوباره به وب من سر زده و از نظر شهرزاد جون انتقاد كرده كه منم اومده جوابشو بدم:

 

  1. من توي داستان گفتم كه سعي كردم تمام واقعيت رو بنويسم. فقط جزئيات رو ننوشتم اگه ديدم لازم بشه...
  2. اينو هم قبول دارم كه اون هميشه دليلش رو ميگفت كه من چرا اينجور هستم بعدش انگار نه انگار كه پريسا بود اين حرف رو زده بود. اگه كسي يه حرف رو ميزنه بهش عمل ميكنه.
  3. اگه با من صبحت ميكرد فقط به اين خاطر بود كه كارم داشت. كاراشو براش انجام ميدادم.
  4. اما بيرون رفتن: اون خودش هميشه ميگفت كه كسي نمي تونه منو مجبور به انجام دادن كاري كنه درصورتي كه براي مسافرت رفتن خودش پيشنهاد داد. نه من. كه در كارش هيچگونه اجباري نبود. اگه من بعنوان يه همكار بودم. هيچ دليلي وجود نداشت كه من با خودش ببره. خيلي راحت ميتونست بي خيال باشه. نهايتاً من يكماه تو خودم يا افسرده بودم. بعدش مثل الان بي خيال بودم. تا اينكه هر كجا كه ميخواست بره ميگفت بيا بريم. كه همش براي من خاطره بشه. به نظر شما چاره اي جز اين که منو با خودش ببره نداشت. اينم براي كسي كه هیچ اجباري دركارش نيست و هر کاری که دوست داشته باشه انجام میده. اين همه چيزو بهتر كرد يا بدتر؟
  5. و در اخر بگم كه من از ۲۰/10/86 تصميم گرفتم كه نه به عنوان يك دوست و نه بعنوان يك همكار بهش نگاه كنم. دليلش هم خودش بهتر ميدونه سر چه قضايايي. چون ديگه برام ارزشي نداره. يه خواهش از پريسا خانم لطف كن ديگه نظر نده چون نظرت مثل خودت ديگه مهم و ارزشي نداره.  

****************

 

اينم يه نظر جالب از پريسا كه اومده به وبلاگم سر زده و لطف كرده اين نظر داده. شما هم نظرتون رو بدين اگه داستان منو خوندين:

 

تو توي نظرت فكر مي‌كني كه من خودم رو كوچيك كردم . فكر مي‌كني با تو بودن كوچك نكردن خودم هست چرا زماني كه با تو بودم فكر نمي‌كردي كه خودم رو كوچك كردم البته اينو حاليت كنم كه من در اصل فقط به تو به چشم يه همكار خوب اون زمان نگاه مي‌كردم كه قبول كرده بودم باهات حرف بزنم. تو مشكل از خودته و از فرهنگته كه فكر مي‌كني من با هر كسي (مذكر) كه حرف مي‌زنم روي منظور هست و مي‌خوام خودم رو به اون بچسبونم . من نيازي به كسي ندارم اگر اينطور بود تا به حال 100 تا دوست پسر داشتم و عوض مي‌كردم خوب هست لااقل خودت بهتر مي‌دوني كه اهميت به اينجور كارها نمي‌دم . فكر تو خرابه متأسفم برات . البته حيف تأسف.

(فقط اينو ميتونم بگم اگه من بعنوان يه همكار بودم اين همه كار براي چي بود. ذهنم همش شده سئوال سئوال...)

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط پژمان  | 



مسخره...

سلام به همه دوستان خوبمممممممممممممم شطورين. خيلي دوستان ازم پرسيدن چرا من اسم نظراتم رو گذاشتم مسخره؟ حالا اومدم دليلش رو بگم. هم بگم كه قصد توهين و جسارتي رو به كسي  ندارم. و اما دليلش:

 

مسخره براي من پر از خاطره ووو ... منو ياد يه نفر كه خيلي دوسش داشتم مي ندازه. اين مسخره تیكه كلام اون بود. كه بيست و چهارم همين ماه ميشه دو ماه كه ديگه نشنيدم. يه مدت ديگه يكي ديگه از تيكه كلاماشو ميذارم. تنها دليلش همين بود همين...

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 9:53  توسط پژمان  | 



بابا بزرگم...

بابا بزرگم میگفت:اگه یه کم فکر کنی میبینی زندگی ارزش زنده بودن رو نداره.اگه یه کم بیشتر فکر کنی می بینی زندگی ارزش مردن رو هم نداره.اما اگه یه کم بیشتر فکر کنی می بینی مردن و زنده بودن ارزش این همه فکر کردن رو نداره،پس،همیشه یادت باشه چیزی که امروز داری شاید آرزوی دیروزت بوده و بزرگترین آرزوی فردات باشه. پس همیشه سعی کن قدر چیزی رو که امروز داری رو خوب بدونی چون فردا که از دستش دادی خیلی دیره. (هر چه فکر میکنم غیر این نیست).

کسانی هستند که با ما صحبت می کنند، ما به آنها گوش نمی دهيم، کسانی هستند که ما را آزار  می دهند اما جراحت عميقی باقی نمی گذارند، اما کسانی هم هستند که تنها سر راه زندگی ما قرار می گيرند ولی مهر و نشانشان را برای هميشه برای ما می گذارند.

 



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 14:32  توسط پژمان  | 



درباره من

من پژمان 23 ساله در یکی از روزهای گرم تابستان در جنوب به دنیا آمدم. این وبلاگ هم دست نوشته های خودم و خاطراتم هست.


منوی اصلی
صفحه نخست
تماس با من
آرشیو مطالب


آرشيو مطالب
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386


دوستـــان
بيد مجنون
تنهايي بيا تو (هوتن)
الهه عاشق سرگردان(الهه)
LOVE (رضا)
دل دیوونه(میناز)
دفتر عشق (غريبه)
عشق بازي (ماني)
كوچه باغ يادها (شهرزاد)
مارال تنها (ماني)
تحفه درويش (امير علي)
شراب خام (هادي)
كسي كه مثل هيچ كس نيست (سارا)
روزگار (زهرا)
بوسه (سحر)
آه باران (باران)
شاهزاده اي از سرزمين پارس (هادي)
اگه بري دل ولواپسم (یه دل واپس)
بوسه (ساغر)
عشق پاييزي (نسیبه و نفیسه)
صليب و مصلوب عشق (نازنين مسيح)
آخر جاده يك رويا (رويا)
غم و شادی (شیوا)
پاپيز طلايي (دريا و طوفان)
بن بست تنهايي (آرش)
دنوش (ندا)


صندوقچه قديمي
بهتره...
کاش...
برای...
چگونه...
زندگی...
آخرین...
فتو بلاگ...
سال نو...
یه نظر...
اي مسافر...
مسخره...
بابا بزرگم...
من آموخته ام...
وقتی...
زمان...
نجات عشق...
بازم....
عشق یعنی...
چرا عاشق...
عشق من...
گل من...
یه آرزو...
فال ولنتاین...
دوستی و دوست داشتن...
رویا...
پس از مرگم...
غرور...
حرف دلم با تو...
داستان عشق من(دوست داشتن یکطرفه)...
نكاتي در مورد زندگي...


لوگوی دوستان