تبليغاتX
انتظار ـ اشک
......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......


انتظار ـ اشک








با هر که رفت،رفت دلم، مال من که نیست. این درد کهنه، قصه ی امسال من که نیست.من بی دلم، دلی که به نام تو کرده ام.دل دل نکن، بزن زمین، مال من که نیست! ای آسمان به هر چه قسم خوردنیست، قسم.حال تو، مه گرفته تر از حال من که نیست. من آن منم که خیره به سقفم نه آسمان. پرواز هست، زیر پر و بال من که نیست. آری خلاصه با توبگویم كه روی خوش. با هر که هست، با من و امثال من که نیست.

 

از کنار یکدیگر رد می شویم و تنها چیزی که در سال های دور باقی می ماند، تنها، ‌خاطره ایست که مثل باد به جای باد ، هر کجا که می خواهد می رود... می وزد. شاید به همین دلیل ساده است که از خودم چیزی برای گفتن... پنهان کردن... یا از دست دادن ندارم. مانند دانه برفی که فقط یک بار درست در برابر چشمانت ،‌از بالا ،‌از میان هزاران دانه برف آرام فرود می آید و در انبوه سپیدی برف پوش زمین جایی، می نشیند و گم می شود و تو دیگر آن را نخواهی یافت، نخواهی دید... همچون رهگذری که فقط یک لحظه از کنارت می گذرد و تو تا پایان دنیا ،‌دیگر او را نمی بینی و نخواهی دانست که او که بود. من هم یکی از همان رهگذرانم !

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388 ساعت 11:12  توسط پژمان  | 


سیاهی سرد شب چونان پرده سنگینی بر خانه دلم سایه افکنده و من در قعر  گرداب آرزوهای بی فرجام دلم اسیر افتاده ام......

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد.... اما من سودی نیافتن از خفتن و باز برخواستن من امشب باز بیدارم و  دوباره غم ساربان قافله روزگار سیاه من است....

میان خواب و بیداری خاطرات خوش دوران دور کودکی ام دوران شور شادمانیها در چشمم نقش می بندد...

رویای شیرین کودکی لبخند تلخی بر لبهای همیشه بسته ام هدیه میکند.... کاش میشد دوباره از نو اغاز کرد  ای کاش میشد تمام فرصتهای سوخته را دوباره احیا کرد....

اما دریغ....

سرگردانم، سرگردانتر از همیشه ام .... بی هدف ـ بی امید ـ خسته و تنها چونان تک درختی در بیابانی داغ و مرده  لحظه شماری میکنم که فرشته مرگ در آغوشم گیرد.... دیگر مجالی نمانده روزهای دلهره رو پایان است من همان عاشق دیروزی ام دلشکسته امروز و گویا فراموش شده فردا میشناسی مرا؟ گمان نمیکنم..

 نشسته ام و باز به سرابی می اندیشم... هنوز هم  می نویسم چه کنم؟ سفره پر درد دلم را برای که باز کنم؟ گوش شنوایی نیست تا پذیرای غمزده های من باشم لاجرم مینویسم ....... خاطرات غبار زده ذهن خسته ام چونان شهاب جوانمرگی! سوسو میزند من نمیدانم چرا غصه نمي كُشد مرا..... شاید منتطر امیدی آرزویی..... نه میدانم خیالی بیش نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 ساعت 8:21  توسط پژمان  | 


نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم. نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم. نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند. نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او. او قدر ندانست يا من. نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست. نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم. هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او. تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ... نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم. نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي. نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟

من نمي دانم تو به من بگو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 ساعت 14:53  توسط پژمان  | 


زیباترین ارایش برای لبان شما راستگویی برای صدای شما دعا به درگاه خداوند برای چشمان شما رحم و شفقت برای دستان شما بخشش و برای قلب شما عشق و برای زندگی شما دوستی هاست هیچ کس نمیتونه به عقب بازگرده و همه چیز را از نو شروع کنه ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را  برای خودش رقم بزنه خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که   حتما روزهای ما  بدون غم بگذره یا این که خنده باشه بدون  هیچ غصه ای.... یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی... ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه و چراغ راهمون میشه نا امیدی ها مثل دست انداز های یک جاده میمونن ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن  ولی  در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون  دست انداز بیشتر لذت خواهی برد بنابر این  روی دست اندازها و نا همواریها خیلی توقف نکن ..به راهت ادامه بده وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی  به اون چیزی که می خواستی برسی ناراحت نشو ..حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد  که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه تمام اون کاری که میتونی انجام بدی اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست..و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی. ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن ادم مناسبی برای دوست داشتن ..یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم باید به جای این کار  ...  در  عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم  هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت.  دوستی مث شراب میمونه که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه.. وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره؟؟ خیلی ساده ..یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری پس در زندگی راهت رو ادامه بده.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 9:29  توسط پژمان  | 


سلام به دوستاي خوبم شطورين.بعد از پنجاه و خورده اي حالا خوردش ول كنين اومدم. تو اين مدت بنا به دلايلي و مشكلاتي كه داشتم نتونستم بيام و آپ كنم. دست گلتون درد نكنه كه تو اين مدت تنها نذاشتين و با نظرات خوشگلتون خوشحالم كردين:

بهتره  برای چیزی که هستی مورد نفرت باشی تا این دوستت داشته باشن برای اون  چیزی که در واقع نیستی انسان ها ممکنه سخنانت رو فراموش کنن.. ولی هیچ زمان احساسی که تو  باعث شدی تا  تجربه اش  کنن رو  فراموش نخواهند کرد اهمیت عاشق بودن بیشتر  از مورد علاقه کسی واقع شدن هست هیچوقت در مبارزه خودت رو محدود نکن.. بلکه با محدودیت هات مبارزه کن وقتی به گذشته نگاه میکنم چیزی که باعث میشه افسوس بخورم اینه که اغلب اوقات وقتی کسی رو دوست داشتم احساسم رو به زبون نیاوردم.در بین سختی ها و مشکلات فرصت های طلایی نهفته هست دوستت رو از روی شخصیت و باطنش  انتخاب کن و جورابت رو به وسیله رنگ اون اگه جورابت رو فقط از رو جنسش انتخاب کنی زیبا نیست و دوست رو هم  از روی رنگ و نژادش انتخاب کردن عاقلانه نیست من  تنها یه نفرم و هنوز هم  به اندازه یه نفر توانایی دارم  من همه کار نمیتونم انجام بدم ولی  میدونم که میتونم بعضی  کارها رو انجام بدم پس هیچوقت انجام اون بعضی کارهایی رو که میتونم انجام بدم رد نمیکنم و کاری اگه از دستم ساخته باشه انجام می دم هیچوقت برای حفاطت خودت از حصار استفاده نکن ... در واقع دوستات هستن که حافظ تو هستن یادت باشه نه تنها باید هر حرف درستی رو سر جای خودش و به موقع بزنی بلکه سخت تر اینه که باید حواست باشه که در مواقعی هم که وسوسه می شی سخن اشتباهی رو به زبون نیاری ثروت یا فقر انسانها به میزان داراییشون نیست..بلکه به رفتار و منش و شخصیتی هست که از اون برخوردارن  شخصیت آدمها باعث میشه که درهای بسته رو اونا باز بشه ..ولی چیزی که باعث میشه این درها همیشه باز بمونه رفتار و اخلاق پسندیده و باطن  درست اوناست موفقیت در واقع بیشتر زمانی اتفاق میافته که تو بتونی مقاومت کنی و ادامه بدی حتی بعد از اینکه دیگران از مبارزه و تلاش  دست کشیده اند ..هیچوقت اخم نکن ..چون اونوقت هرگز کسی رو که با لبخندت عاشقت خواهد شد نخواهی شناخت دلیل و فلسفه زندگی همیشه شاد بودن نیست... بلکه مفید  و قابل احترام بودن و همدردی با دیگران هست که باعث  تفاوت بین  این که فقط زندگی کرده باشی یا اینکه  خوب و درست  زندگی کرده باشی میشه یه کشتی توی بندر مسلما صحیح و سالم میمونه ولی یادت باشه که کشتی ها واسه سفر کردن ساخته شدن نه یه جا موندن ..و بالاخره این که  طول زندگی و تعداد سالهایی که زندگی کردی مهم نیست بلکه نحوه ای که در طی سالها  زندگی کرد ه ای مهمه    .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 17:21  توسط پژمان  | 


وقتي سر کلاس زبان نشستم ..به بهترين دوسـتم و موهاي بلند و ابريشمينش چشم دوخنم و آرزو کــردم که کاش مال من بود ..ولي اون هيچ توجهي به من نداشت و ميدونستم که احساسي به من نداره . .بعد از کلاس اون به طرف من اومد و ازم جزوه هايي رو که ديروز گم کرده بود و  نداشت درخواست کرد من جزوه ها رو بهش دادم و اون ازم تشکر کرد و صورتمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم.   تلفن زنگ زد ..خودش بود خيلي ناراحت بود و زير لب چيزايي با گريه ميگفت درباره اين که چه جوري قلبش از عشقشکسته بود از من خواست برم اون جا که تنها نباشه و من رفتم ..تا روي مبل نشستم و به چشماي نازش خيره شدم آرزو کردم که کاش مال من بود .. ولي اون اين احساس رو  نداشت و من اينو مي دونستم. بعد از دوساعت و ديدن يه فيلم کمــدي و خوردن سه بسته چيپس.. تصميم گرفت که بره بخوابه ..به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و صورتمو بوسيد...همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم روز قبل از جشن  اون به اتاق من اومد و بهم گفت که دوستش مريض شده و به نظر نمياد به اين زودي حالش خوب شه و کسي رو ندارم که باهاش تو جشن شرکت کنم منم کسي رو نداشتم که باهاش برم به جشن ....ما تو کلاس هفتم به هم قول داده بوديم هر موقع خواستيم بريم جايي و کسي رو نداشتيم .. مث دو تا دوست با هم به اون جا بريم..شب جشن.. وقتي همه چي تموم شده بود.. من جلوي پله هاي خونه شون ايستاده بودم و به اون خيره شده بودم که داشت به من لبخند ميزد و با چشماي مث کريستالش به من خيـره شده بود ..من آرزو کردم که اون مال من بود  ولي اون اين جوري فکر نميکرد و احساس مـن رو نداشـت و من اينو مي دونستم ..اون گـــــــــفت :خيلي خوش گذشت ..مرسي ...و صورتــمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم. روزا  و هفته ها و ماهها تا چشم به هم زدم گذشت و روز فارغ التحصيلي رسيـد ..من مي ديدم که اون مث يه فرشته خرامان خرامان رفت بالاي سن و مدرکش رو گرفت ..آرزو کردم که کاشکي مال من بود ولي اون احساس منو نداشت و من اينو خبر داشتم ..قبل از اين که همه برن خونه شون اون با لباس فارغ التحصيليش  اومد به طرف من و شروع به گريه کرد ..من اونو در آغوش گرفتم و دلداريش دادم ..بعدش اون سرشو از روي شونه من بلند کرد و گفت :تو بهترين دوست مني ازت ممنونم و صورتمو بوسيد ..همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم. روي نيمکت کليسا نشسته ام.. و اون داره ازدواج ميـــکنه ..من به اون نگاه ميکردم که بله رو ميگه  و به ســوي زندگي جديدش ميرفت... با يه مرد ديگه ازدواج کرد.. من ميخواستم که اون مال من باشه ...ولي اون اين احساس رو نداشت  و من اينو ميدونستم قبل از اين که بره به طرف من اومد و گفت ..تو هم اومدي !!!و ازم تشـکر کرد و صورتمو بوسيد همون موقع خواستم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که يه  دوست ساده باشيم ولي نفهميدم که چرا روم نشد بهش بگم

 

تشييع جنازه

 

سالها گذشت...داخل تابوت به دختري  نگاه کردم که يه زماني بهترين دوستم بود ....تو مراسم ترحيم .اونا دفتر خاطراتش رو که در زمان تحصيل نوشته بود خوندن .. اون نوشته بود: من به اون خيـــره شدم و آرزو کردم که کاشــــکي مال من بود ولي او احساس منو نداشت و من خبر داشتم ..من ميخواسم بهش بگم که دوستش دارم و فقط نميخوام که دوست ساده باشيم ..من عاشقش بودم  ولي نفهميدم چرا روم نشد بهش بگم ..من آرزو داشتم که اون بهم بگه که عاشق منه ..با خودم فکر کردم  و اشک ريختم که کاشکي من گفته بودم

 

 

جمله دوستت دارم رو به کساني که دوستشون داريم ؛ بگيم ...قبل از اين که خيلي دير بشه

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:18  توسط پژمان  | 


براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

 

هيچوقت از دوست داشتن انصراف نده..حتي اگه کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده...عشق رو تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره...

 

هرگاه احساس کردي که گناه کسي آنقدر بزرگ است که نمي‌تواني او را ببخشي بدان که اشکال از کوچکي روح توست، نه از بزرگي گناه او...  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 10:48  توسط پژمان  | 


زندگي در خلال لحظه ها در حال تغيير هست و موقعيت هايي که ما به وجود مياريم که يه  نفر ديگري رو ملاقات کنه همه اين ها به نظر مياد که سرنوشت ماهارو رقم ميزنه و کارمون رو ميسازه پس آيا عجيبه که چه جوري در ظاهر يه سري حوادث بي ربط ميتونن باعث برخوردهايي تو زندگي ما بشن و تعيين کنن که زندگي ما چه جوري سپريبشه درک و فکر به گذشته و تمام چيزهايي که معني به زندگي ما داده اند  از تمام اون پله هايي رو که با اميد به آينده طي کرده ايم ما ميفهميم که متاسف و شرمنده نيستيم وقتي ميايستيم و يه نگاهي به گذشته مي ندازيم سفر زندگي مث شاخه هاي درخت ميمونه هر کدوم از اونا به سويي ميرن  و اون راهي که ما  براي طي کردن انتخاب ميکنيم هميشه آخرش معلوم و معين نيست ما هيچوقت نخواهيم فهميد مگر اين که اونو طي کنيم و ببينيم چه اتفاقاتي در انتظارمونه  و اگه ما يه راه و شاخه ديگه رو انتخاب ميکرديم شايد نتيجه و زندگيمون اين نبود که الان هست  ما  قبول داريم که اين راه رو خودمون انتخاب کرديم و سفرمون رو خودمون رقم زده ايم من فهميده ام که يه زندگي خوب با عشق روح ميگيره و با معلومات وعلمراهنمايي ميشه و در سه کلمه من ميتونم همه چيزي که از زندگي آموخته ام جمع بندي کنم .......ايــــن نيـــــز بــگذرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:59  توسط پژمان  | 


هر لحظه با گذشته وداع کن.
هر لحظه خود را از گذشته پاک کن.
در دنیای شناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی.
با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن
خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم.

 

براي سلام، براي ديدن، براي خنديدن، براي بخشيدن، براي دوست داشتن، فردا خيلي دير است، براي زنده بودن، زندگي كردن، براي جاودانه شدن فردا خيلي دير است، فردا هرگز، هرگز نخواهد آمد، فردا هرگز نخواهد آمد، كاش بدانند مردم، كسي كه امروزش را از دست دهد به بهانه فردا، فردا را نخواهد يافت، امروز فردايي است كه ديروز منتظرش بوديم، باز هم منتظري، هيچ كس بر در اين خانه نخواهد كوبيد كه برخيز...

   

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 17:26  توسط پژمان  | 


سلام به دوستاي گلم. شطورين.سال نوتون مبارك. اميدوارم سال خوبي داشته باشين. يه خبر براتون دارم فتو بلاگ انتظار- اشك رو درست كردم. از ديروز عكسهام رو گذاشتم. تصميم دارم عكسهايي از جنوب دريا و... براتون بزارم. اميدوارم خوشتون بايد. راستي نظر يادتون نره منتظرم سر بزنيد.

 آدرسش پايين وبلاگ هم هست: فتوبلاگ- انتظار- اشك

http://photo-entezar-ashk.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 9:32  توسط پژمان  | 


سلام، شطورين خوبين اينم آخرين پست سال 86، سال خوبي را براي هم دوستان خوبم آرزو ميكنم. اميدوارم سال خوبي داشته باشين:

اگه سال كهنه از اون سالهايي بوده كه با اميد شروع كردين و شاید با یه کمی دلخوری و احساس این که هیشکی تو این دنیا دوستتون نداره. اگه اون لحظه سال تحویل این احساس تو وجودتون بود که خیلی تنهایین هنوز کسیو پیدا نکردین که بتونه درکتون کنه بتونین شب و روزتون رو باهاش قسمت کنین شایدم پیدا کردین. ولی دنیاتون از هم دوره و دلتون پر میکشه که این فاصله رو یه جوری پر کنین  شاید با محبت و همدلی و یه کمی گذشت. هر چی باشه شما دیگه تنها نیستین. شایدم از چیز دیگه ای دلخور بودین. وقتی که جلوی آینه رفتین حس کردین آخ یـه سال دیگه گذشت و من پیرتر شدم با یه مقداری چین و چروک بیشتر یا شاید اضافه وزن بیشتر . اگه در سالي كه گذشت يكي از قولهاي مهمتون رو فراموش كرده بودين و ...يا با رئيستون اختلاف نظر داشتين و...شاید هم از شغلتون راضی نبودین شرایط رو نتونستین به نفع خودتون تغییر بدین یادتون نره که همیشه همه چی اون جور که ما میخواهیم ممکنه پیش نره. مهم اینه که حالا سعی کنین خودتون رو با شرایط  وفق بدین دنیا اینه..... اگه غم نباشه که شادی معنا پیدا نمیکنه مهم اینه که سعی خودتونو کردی. خداوند این توانایی رو بهتون  داده بود که به خودت امید داشته باشی. و اعتماد به نفس ولی یه چیزایی دست ماها نیست: کسی دلش میخواد سیل یا زلزله بیاد؟؟ولی میاد. پس غصه هاتو بزار واسه روزای سخت تر تا بتونی دووم بیاری اگه نتونستي به بعضي از خواسته هات دست پيدا كني... اگه اون سالي نبوده كه تصورش رو داشتين. سال جديد از راه ميرسه.... پس به بهترين شكلي كه برات ممكنه اون رو جشن بگير با گرمترین استقبال به پیشوازش برو. با کسایی که دوستشون داری و میدونی دوستت دارن و با بیشترین شادیهای ممکن قدر این لحظه هارو بدون دنیا اون قدر ها هم که تو سخت میگیری جدی نیست.(من كه ميخوام سال جديدم رو يه جور ديگه شروع كنم. سال گذشته كه گذشت هر اتفاقي كه برام افتاده رو ميخوام تو سال گذشته بزارمشون. من ميخوام سال جديد رو پر بارتر از سال قبل و يه زندگي دوباره يه زندگي اي كه نه اثر و نشوني از كسي داخل باشه رو شروع كنم....).

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 9:25  توسط پژمان  | 


اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ... اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...از خود تهي شده ام ... نمي دانم زمانی که  باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟ 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 10:0  توسط پژمان  |